تعداد خبر های امروز: 0
۱۳۹۸/۰۹/۱۷ الأحد ۱۰ ربيع ثاني ۱۴۴۱ December 08,2019

اوقات شرعی

اموزش | اموزش و تاریخچه ان در پورتال جامع فرانیاز فراترازنیازتصور کنید شما به جای ژان پل دیدیون(۱) پسرک دهقانی هستید که در حدود دو قرن پیش در یک اجتماع روستایی فرانسوی پرورش می یابد. ژان پل در سال ۱۷۵۰ چهارده سال دارد. او نمی تواند بخواند یا بنویسد، اما این پدیده ای غیرمعمول نیست، تنها تنی چند از بزرگسالان در روستای او می توانند بیش از دو سه کلمه از منتهای نوشته شده سر در آورند. مدارسی در نواحی نزدیک وجود دارند که توسط راهبان و راهبه ها اداره می شوند، اما ژان پل کاملاً با آنها بیگانه است. او هرگز بجز کشیش محلی کسی را ندیده است که به مدرسه برود. در طی هشت یا نه سال گذشته، ژان پل بیشتر روزهایش را صرف کمک به وظایف خانگی و کار در مزرعه کرده است. هرچه ژان پل بزرگتر می شود، از او انتظار می رود هر روز مدت طولانی تری در کارهای سخت بدنی مربوط به کشت عمقی قطعه زمین پدرش مشارکت کند. ژان پل ممکن است هرگز ناحیه ای را که در آن متولد گردیده است ترک نکند، و شاید تقریباً تمام زندگیش را در روستا و مزارع مجاور گذرانده، تنها گاهی به روستاها و شهرهای محلی دیگر سفر کند. او ممکن است ناچار باشد تا پنجاه و چند سالگی صبر کند تا زمین پدرش را به ارث ببرد، و آن گاه در نظارت بر آن با برادران کوچکترش سهیم شود. ژان پل می داند که یک “فرانسوی” است، و پادشاهی بر کشورش حکومت می کند و حتی دنیای بزرگتری فراسوی خود فرانسه وجود دارد. اما تنها آگاهی مبهمی حتی از “فرانسه” به عنوان یک واقعیت سیاسی مشخص دارد. هیچ چیزی به عنوان “خبر” یا هیچ گونه وسیله ی ثابت و منظمی که از طریق آن اطلاعات پیرامون رویدادهای نواحی دیگر به او برسد وجود ندارد. آنچه او درباره ی این دنیای بزرگتر می داند از قصه ها و افسانه هایی است که از بزرگترها یا مسافران معدودی شنیده است که به آنجا سری زده اند. مانند مردم دیگر روستا، او تنها از رویدادهای بزرگ- مانند مرگ پادشاه- آگاه می شود، آن هم روزها، هفته ها یا گاهی ماهها پس از وقوع این گونه رویدادها. اگرچه در اصطلاح امروزی، ژان پل درس نخوانده است، اما به هیچ وجه نادان نیست. او درک حساس و پیشرفته ای از خانواده و کودکان دارد، چرا که از هنگامی که بسیار خردسال بوده ناچار بوده است از کودکان خردسال تر از خودش مراقبت کند. او هم اکنون چیزهای بسیاری درباره ی زمین، روشهای تولید محصول و شیوه های ذخیره و نگهداری مواد غذایی می داند. آگاهی او از آداب و رسوم و سنتهای محلی بسیار عمیق است، و می تواند به کارهای بسیاری غیر از کشتکاری و کشاورزی، مانند بافندگی یا سبدسازی دست بزند. ژان پل یک شخصیت خیالی است، اما توصیف بالا تجربه ی نوعی جوانی را که در اوایل دوران جدید اروپا بزرگ می شد نشان می دهد. وضعیت امروز ما را با آن مقایسه کنید. در کشورهای صنعتی، تقریباً هر کسی می تواند بخواند و بنویسد. ما همه آگاهیم که اعضای جامعه ی معینی هستیم، حداقل تا اندازه ای از موقعیت جغرافیایی آن در جهان، و از تاریخ گذشته آن آگاهی داریم. زندگی ما در تمام مراحل سنی پس از طفولیت از اطلاعاتی تأثیر می پذیرد که از طریق کتابها، روزنامه ها، مجلات و تلویزیون به دست می آوریم. ما همه فرایند تعلیم و تربیت رسمی را طی کرده ایم. کلمات چاپی، ارتباطات الکترونیکی، همراه با آموزش رسمی در آموزشگاهها و مدارس عالی اهمیتی بنیادی در شیوه ی زندگی ما دارند. در این نوشته، مشاهده خواهیم کرد چگونه آموزش و پرورش در دوران کنونی توسعه یافته است، و تأثیر اجتماعی آن را تحلیل می کنیم و سپس درباره ی ماهیت سیستمهای ارتباطات امروزی بحث خواهیم کرد. تکامل اولیه سواد و تعلیم و تربیت اصطلاح مدرسه(۲) از یک واژه یونانی به معنای فراغت یا تفریح گرفته شده است. در جوامع ماقبل صنعتی، تعلیم و تربیت تنها در دسترس افراد معدودی بود که وقت و پول لازم برای دنبال کردن آن را داشتند. رهبران مذهبی یا کشیشان اغلب تنها گروههای کاملاً باسواد بودند، که از دانش خود برای خواندن و تفسیر متون مقدس استفاده می کردند. برای اکثریت عظیم مردم، رشد به معنای یادگیری همان عادت اجتماعی و مهارتهای کاری بزرگترهایشان از طریق سرمشق گرفتن و تقلید از آنها بود. همان گونه که دیده ایم، کودکان معمولاً در سن بسیار پایینی شروع به کمک به کارهای خانه، مزرعه و صنایع دستی می کردند. خواندن در زندگانی روزانه ی آنها ضروری یا حتی سودمند نبود. دلیل دیگر این که چرا تنها عده ی کمی از توانایی خواندن بهره مند بودند این بود که همه ی متون را می باید با زحمت بسیار با دست نوشت و نسخه برداری کرد، و بنابراین، متون کمیاب و گران قیمت بودند. صنعت چاپ اختراعی که از چین به اروپا آمد، این وضع را تغییر داد. نخستین چاپخانه در غرب به وسیله ی یوهان گوتنبرگ(۳) در سال ۱۴۵۴ اختراع گردید. چاپ، متون و اسناد را به طور گسترده ای در دسترس قرار داد. این متون و اسناد شامل کتابها و جزوات بودند، اما همچنین انواع بسیاری از مطالب عادی لازم برای اداره ی جامعه ای را در بر می گرفتند که روز به روز پیچیده تر می شد. برای مثال، مجموعه های قوانین نوشته شد و به طور گسترده پراکنده گردید. تهیه و نگهداری سوابق کارها، گزارشها و گردآوری اطلاعات جاری به گونه ی فزاینده ای به بخشی از وظایف حکومت، مؤسسات اقتصادی و سازمانها تبدیل شد. استفاده ی فزاینده از مطالب کتبی در بسیاری از حوزه های مختلف زندگی منجر به سطح بالاتر سواد (توانایی خواندن و نوشتن در سطح پایه) گردید چنانکه پیش از آن هرگز سابقه نداشت. آموزش و پرورش به صورت امروزی آن شامل تعلیم دادن به شاگردان در ساختمانهایی که به ویژه به عنوان مدرسه ساخته شده اند، به تدریج ظهور کرد. با وجود این تا یک قرن و نیم پیش، و حتی فراتر از آن، فرزندان ثروتمندان اغلب توسط معلمان خصوصی آموزش داده می شدند. اکثر جمعیت همچنان تا چند دهه ی نخستین قرن نوزدهم، که در کشورهای اروپایی و آمریکا نظامهای مدارس ابتدایی آغاز گردیده بود، از تعلیم و تربیت بی بهره بودند. فرایند صنعتی شدن و گسترش شهرها به افزایش تقاضا برای آموزش تخصصی کمک کرد. اکنون افراد در مشاغل مختلف متعددی فعالیت می کنند، و مهارتهای کاری دیگر نمی تواند مستقیماً از والدین به فرزندان انتقال یابد. کسب دانش بیش از پیش بر پایه ی یادگیری انتزاعی (موضوعاتی مانند ریاضیات، علوم، تاریخ، ادبیات و غیره) قرار می گیرد تا بر مبنای انتقال عملی مهارتهای ویژه. در یک جامعه امروزی افراد باید از مهارتهای اساسی، مانند خواندن، نوشتن و حساب کردن و آگاهی کلی درباره ی محیط فیزیکی، اجتماعی و اقتصادیشان برخوردار باشند، و همچنین مهم است که بدانند چگونه باید یاد بگیرند، به طوری که بتوانند بر شکلهای جدید و گاهی بسیار فنی و تخصصی اطلاعات تسلط یابند. توسعه ی تعلیم و تربیت در انگلستان بین سال ۱۸۸۰ (که آموزش و پرورش اجباری برای نخستین بار در انگلستان برقرار گردید) و جنگ جهانی دوم، حکومتهای پی در پی هزینه ی آموزش و پرورش را افزایش دادند. سن ترک مدرسه از ده سال به چهارده سال افزایش یافت، و مدارس هرچه بیشتری ساخته شد، اما آموزش و پرورش واقعاً به عنوان حوزه ی مهمی برای مداخله ی دولت در نظر گرفته نمی شود. (Chapman, 1986) بیشتر مدارس توسط افراد خصوصی یا مقامات کلیسا زیر نظر شوراهای حکومت محلی اداره می شدند. جنگ دوم جهانی این نگرش را تغییر داد. به افرادی که برای نیروهای مسلح استخدام می گردیدند آزمونهای سنجش استعداد داده شد؛ نتایج آزمونها با نشان دادن جهل و بی اطلاعی گسترده موجود برای مقامات مسئول تکان دهنده بود. حکومت که نگران دورنماهای بهبود اوضاع در دوران پس از جنگ بود، شروع به بازنگری نظام آموزشی موجود کرد. تا سال ۱۹۴۴، اکثریت عظیم کودکان انگلیسی تا سن چهارده سالگی به مدارس ابتدایی(۴)، که تنها مدارس رایگان بودند، می رفتند. مدارس متوسطه در کنار نظام آموزش ابتدایی وجود داشت، اما والدین می باید شهریه می پرداختند. این نظام کودکان را آشکارا بر پایه ی طبقه ی اجتماعی تقسیم می کرد- کودکانی که از خانواده های فقیرتر بودند تقریباً همگی به تعلیم و تربیت ابتدایی محدود می شدند. کمتر از ۲ درصد جمعیت به دانشگاه می رفتند. قانون آموزش و پرورش سال ۱۹۴۴ تغییرات متعدد مهمی را برای نخستین بار به وجود آورد، از جمله آموزش و پرورش متوسطه ی رایگان برای همه، بالا بردن سن ترک مدرسه تا پانزده سالگی، و تعهد نسبت به برابری فرصتها در آموزش و پرورش. در نتیجه ی این قانون، اکثریت سازمانهای محلی آموزش و پرورش شیوه ی گزینش تحصیلی(۵) را به عنوان وسیله ای برای فراهم ساختن آموزش متوسط متناسب با نیازهای کودکان برگزیدند. گزینش تحصیلی در سن یازده سالگی- سن انتقال از مدرسه ابتدایی به مدرسه متوسطه- به گمان آنها کودکان با استعدادتر را از کودکان کم استعدادتر، صرف نظر از زمینه ی اجتماعی آنها، متمایز می کرد. نتایج امتحان کودکان “یازده ساله به بالا” تعیین می کرد که آیا شاگردان به دبیرستان(۶) (برای کودکانی که بیشتر دارای معلومات “نظری” بودند). می رفتند یا به مدارس متوسطه جدید(۷) (برای دانش آموزانی که تصور می شد بیشتر دارای استعداد یادگیری حرفه ای اند). انتخاب ماندن در مدرسه تا سن هفده سالگی برای کسانی که می خواستند به تحصیلات خود ادامه دهند وجود داشت. تا دهه ی ۱۹۶۰- تا اندازه ای در نتیجه ی تحقیقات جامعه شناسی- آشکار گردیده بود که نتایج گزینش کودکان یازده ساله به بالا انتظارات را برآورده نکرده است. گزارش گروثر(۸) در سال ۱۹۵۹ نشان داد که تنها ۱۲ درصد از دانش آموزان تا سن هفده سالگی در مدرسه می ماندند، و ترک مدرسه در سنین پایین تر بیشتر در ارتباط با زمینه ی طبقاتی بود تا عملکرد تحصیلی. حکومت حزب کارگر که در ۱۹۶۴ مجدداً قدرت را به دست آورد به ایجاد مدارس جامع(۹) لغو تقسیم مدارس به دبیرستان و مدارس متوسطه جدید، و بنابراین درآمیختگی کودکان دارای زمینه های طبقاتی گوناگونی متعهد بود. اما درباره ی این که مدارس جامع چه چیزی را باید ارائه کنند (“دبیرستان برای همه”، یا نوعی آموزش و پرورش کاملاً جدید) تشتت آراء وجود داشت. سرانجام برای این مسأله راه حل معینی پیدا نشد، و مدارس و مناطق مختلف رویکردهای متفاوتی اتخاذ کردند. برخی سازمانهای محلی در برابر دگرگونی مقاومت کردند، و در تعداد کمی از مناطق دبیرستانهای قدیمی هنوز وجود دارند. از اوایل دهه ی ۱۹۷۰ تاکنون آموزش و پرورش دولتی به شدت تحت تأثیر انتقال ناگهانی از وضعیتی بوده است که در آن کمبود عرضه نیروی کار وجود داشته، به وضعیتی که در آن عرضه نیروی کار بسیار زیاد است- دوره ی افزایش بیکاری و کاهش درآمد دولت. گسترش آموزش و پرورش، که در تمامی دوران بعد از جنگ همواره مدنظر بود، ناگهان با یک دوره ی انقباض و تلاش برای کاهش هزینه های دولت جانشین گردید. از اواسط دهه ی ۱۹۷۰ تا اواسط دهه ی ۱۹۸۰، هزینه های دولت در زمینه ی آموزش و پرورش از ۳/۶ درصد هزینه های عمومی به اندکی بیش از ۵ درصد آن کاهش یافت. این تصویر بدون ذکر مدارس خصوصی که به طور خصوصی اداره شده و در سراسر این دوره در کنار آموزش و پرورش دولتی وجود داشته است کامل نخواهد بود. همه ی آنها به شهریه های دریافتی از والدین وابسته بودند، و بنابراین تا حد زیادی به کودکان خانواده های مرفه و ثروتمند محدود می گردیدند. مقایسه ی نظامهای مدرسه در جهان صنعتی در همه ی کشورها در جهان امروز، از جمله کشورهای جهان سوم، آموزش و پرورش به صورت یک حوزه ی عمده ی سرمایه گذاری درآمده است. (Ramirez & Boli, 1987) اما اختلافات زیادی در شیوه های سازماندهی نهادهای آموزشی و در نسبت جمعیتی که انواع و سطوح مختلف آموزش را دریافت می کنند وجود دارد. بعضی انواع نظام آموزشی بسیار متمرکز است. برای مثال، در فرانسه همه ی دانش آموزان برنامه های آموزشی ملی را دنبال کرده و در امتحانات سرتاسری یکنواختی شرکت می کنند. نظام آموزش و پرورش آمریکا بسیار غیرمتمرکزتر از نظامهای آموزشی اکثر کشورهای صنعتی دیگر است. حکومتهای محلی منابع مالی قابل توجهی برای مدارس فراهم ساخته، حدود ۴۰ درصد منابع مالی لازم را تأمین می کنند، و حکومت فدرال تنها مسئولیت تأمین حدود ۱۰ درصد منابع مالی مورد نیاز آنها را دارد. باقیمانده ی منابع مورد نیاز از درآمد مالیاتی در نواحی مدارس محلی فراهم می گردد. مدارس توسط شوراهای محلی اداره می شوند، که با رأی مردم محل انتخاب می گردند. این شوراها اقتدارات گسترده ای دارند، از جمله حق استخدام معلمان و سایر کارکنان و مقامات مدارس، و کنترل برنامه ی درسی. کنترل محلی بر تعلیم و تربیت دارای پیامدهای گوناگونی است. این شیوه دارای مزایای آشکاری است به این معنا که سبب می شود مدارس پاسخگوی نیازها و علایق مردمی باشند که به آنها خدمت می کنند. از سوی دیگر، این نظام به تفاوتهای بسیار گسترده در شیوه ی تأمین منابع مالی مدارس، بسته به اینکه یک اجتماع معین تا چه اندازه ثروتمند باشد یا نباشد، منجر می شود. بعد طبقاتی، تسهیلات در دسترس و توانایی جلب معلمان واجد شرایط، همگی از یک ناحیه به ناحیه ی دیگر به شدت فرق می کنند. در بیشتر کشورهای صنعتی، آموزشگاهها و مدارس خصوصی در کنار نظام آموزش دولتی وجود دارند. سازمانهای حکومت مرکزی یا محلی گاهی به مدارسی که توسط فرقه های مذهبی کنترل و اداره می شوند کمک مالی می دهند. برای مثال، در ایرلند همه ی مدارس، مدارس کلیسایی هستند، اگرچه منابع مالی عظیمی از دولت دریافت می کنند. از سوی دیگر، مدارسی که توسط مجامع مذهبی در انگلستان اداره می شوند درآمد چندانی از منابع دولتی دریافت نمی کنند و تا اندازه ی زیادی مستقل از نظام دولتی عمل می کنند. در بسیاری از کشورها، حکومتها در گذشته تلاش کردند کنترل آموزش و پرورش را از دست مقامات مذهبی خارج سازند. حتی در جوامعی که اکثر تسهیلات آموزشی اکنون توسط دولت و با منابع مالی دولتی سازمان داده شده اند، سازمانهای مذهبی غالباً برای حفظ دست کم برخی از حقوق سنتی خود در آموزش و پرورش مبارزه می کنند. منبع مقاله : گیدنز، آنتونی، (۱۳۷۶)، جامعه شناسی، ترجمه ی منوچهر صبوری اموزش اموزش اموزش اموزش اموزش  اموزش اموزش اموزش اموزش اموزش اموزش اموزش اموزش اموزش اموزش اموزش اموزش اموزش اموزش اموزش اموزش اموزش اموزش