رفتن به محتوای اصلی

دانلود رمان زیتون

دانلود رمان زیتون در پورتال جامع فرانیاز فراتر از نیاز هر ایرانی

دانلود رمان زیتون ,امروز در فرانیاز برای شما رمان عاشقانه ای قرار دادیم امیدوارم از این رمان خوشتان بیاد و از آن لذت ببرید.با زیتون همراه باشید .

دانلود رمان زیتون

دانلود رمان زیتون رمان عاشقانه در پورتال جامع فرانیاز فراتر از نیاز هر ایرانی

رمان زیتون مخصوص کسانی است که بسیار سر سخت هستند و بیشتر با عقل تصمیم میگیرند نه دل , اما دانلود

این رمان با نویسندگی beste  را با فرمتهای مختلف برای شما عزیزان قرار دادیم تا بهره مند شوید .

با ما همراه باشید زیرا پاسخ گوی همه سلیقه ها با بهترین قلم ها هستیم . با خلاصه داستان همراه شوید .

 

 

 نام رمان: زیتون

 ژانر رمان: عاشقانه

تعداد صفحات: ۵۷۶

 نویسنده: beste

 

خلاصه داستان:

داستان درمورد یه دختر سر سختیه، عاقل، تحصیل کرده و دنیا دیده است،

رفتارهاش بر اساس سنش و موقعیت اجتماعیشه، داستان زندگیش با یه گذاشتن و رفتن شروع می شه

با یه تصمیم بزرگ، اون مبارزه کرده برای بودن برای نفس کشیدن برای زن بودن برای آجر به آجر زندگی که داره

زحمت کشیده مبارزه کرده و در کنار این مبارزه هیچ وقت از خودش نگذشته،

امیدوارم داستانش براتون جذاب باشه و اینکه چرا اسم داستان زیتونه خوب به چند دلیل که برای خودم توجیح پذیره

امیدوارم برای شما هم همین طور باشه

: زیتون در یونان قدیم نماد آشتی با خود و دیگرانه و اینکه زیتون در ابتدا تلخه ولی وقتی بهش عادت می کنی

نمی تونی ازش دل بکنی درست مثل باده داستان من.پایان خوش.

 

صفحه ی اول رمان:

…هواپیما کمی خلوت شده بود…ساعت مچیم رو نگاه کردم.. ساعت به وقت تهران بای۳ صبح می بود…توجهم به هم همه اطرفم جلب شد…

مردم عجله داشتن پیاده شن…به کجا چنین شتابان..خندم گرفت…بلند شدم…شال دور گردنم رو روی سرم گذاشتم…

کیف دستیم رو از باگاژ بالای سرم برداشتم..یقه پوست پالتوم رو بالا کشیدم..لکه کوچکی رو لبه جیبش بود…سفید بود

دیگه همیشه امکان به وجود آمدنش بود…با دستمال مرطوب توی دستم به جونش افتادم….

به سمت در خروجی حرکت کردم…به مهمانداران هواپیما نگاه کردم با اوون لبخند مصنوعی..

خوب همیشه به نظرم مصنوعی بود…یادش به خیر بهم گفتن..برو …دنبالش مهماندار شو…

گفتم دوست ندارم ۳ صبح با اوون رژ لبای قرمز مسخره وایسم به مردم لبخند بزنم…کیفم رو توی دستم جا به جا کردم…
به انگلیس گفت خوش آمدید با سر جوابش رو دادم…پام رو از در بیرون گذاشتم..حالت تهوع به سراغم اومد…بوی سوخت هواپیما وقتی ناشتا بودم

همیشه حالم رو به هم میزد..یادش بخیر اگه ب**و*سه ( buse) اینجا بود می گفت خوب غذات رو می خوردی…

صفحه ی اول رمان:

غذاهای هواپیما هم به همین اندازه حالم رو بهم می زد….از پله ها پیاده شدم..کمی لرز کردم..باد سرد دی ماه…

کمر بند پالتوم رو محکم کردم..پام رو به سالن ورودی گذاشتم…خوب این هم وطن..چه حسی باید داشته باشم

بعد از حدود ۹ سال…اشک توی چشمام جمع بشه…بشینم خاک وطن رو بب**و*سم..پوزخندی زدم…هیچ احساسی نداشتم…
صدای لوس زنی تو سالن پیچید…پرواز شماره ۴۵۷ ..هواپیمایی ترکیه..از استانبول به زمین نشست…

البته من حدس زدم این رو گفته باشه..چون امکان نداشت با میزانی که این خانوم محترم دهنش رو کج می کرد بفهمی چی میگه..
به غلطک زل زدم تا چمدونم رو پیدا کنم…هاکان ( hakan) ازم پرسیده بود نمی ترسی داری بر می گردی؟
گفتم : بر نمی گردم ۴ ماه بعد بر می گردم همین جا…
_اگه ببیننت؟
به چشمای نگران قهوه ایش نگاه کردم : تهران روستا نیست..۱۰ میلیون آدم توش زندگی می کنه…

۹ سال گذشته من دیگه یه دختر بچه بی پناه ۱۹ ساله نیستم…

 

دانلود رمان برای اندروید ، تبلت با فرمت apk

 

دانلود رمان برای آیفون ، آیپد با فرمت epub

 

دانلود رمان برای کامپیوتر ، موبایل با فرمت pdf

حجم: ۱۶٫۸ مگابایت

منبع: www.lovelyboy.blog.ir

برای این نوشته 0 نظر ثبت شده است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

برگشت به بالا