رفتن به محتوای اصلی

دانلود رمان بن بست بهشت

دانلود رمان بن بست بهشت در پورتال جامع فرانیاز فراتراز نیاز هر ایرانی

سرتیتر های مهم مقاله

دانلود رمان بن بست بهشت ,امروز در فرانیاز برای شما رمان عاشقانه ای قرار دادیم امیدوارم از این رمان خوشتان بیاد و از آن لذت ببرید.با بن بست بهشت همراه باشید.

دانلود رمان بن بست بهشت

دانلود رمان بن بست بهشت در پورتال جامع فرانیاز فراتراز نیاز هر ایرانی

رمان بن بست بهشت نوشته نوشته افسون امینیان با محتوایی عاشقانه و احساسی و فوقالعاده زیبا

برای شما عزیزان به  همراه ۳ فرمت مختلف و بهترین کیفیت و خلاصه داستان  در سایت به اشتراک گذاشتیم .

با فرانیاز همراه باشید زیرا ما پاسخگوی همه سلیقه با بهرین قلمها هستیم .

 

 نام رمان: بن بست بهشت

ژانر رمان: عاشقانه و اجتماعی

 تعداد صفحات: ۱۰۹۹

نویسنده: افسون امینیان

 

خلاصه داستان

انوار خورشید خرامان خرامان خود را از لای پنجره ی فلزی به داخل کشاند و نرم نرمک روی دیوار نشست .

یک نور باریک و لاجون ، بعد هم زوایه دار از کنج دیوار خود را به کاشی های چرک و لب پر رساند ، و روی زمین پهن شد .
سرمای اول صبح روی تار تار وجودش نشست و لرزشی هم میان تنش …!

بعد از یک شب بیداری دیگری ، زبانش را نرم روی لبهای خشک و قاچ شده اش کشید ونگاه ماتش را از کنج دیوار گرفت .

پتوی سر بازی بوی کهنه گی و کثیفی اش بیداد می کرد و بوی بد آن مثل چسب به پرزهای بینی اش چسبیده بود.

آن را به کناری پس زد و تکه اش را به دیوار گچی اتاقک نه متری داد .

صدای قیژ قیژ تخت چوبی سکوت اتاقک را برهم زد و میان هیاهوی افکار پریشانش نشست .

چشم هایش روی کتانی های رنگ و رو رفته و زوار رفته اش ثابت شد

که با نخی سیاه رنگ محکم دوخته شده و رویه را با کوک های درشت به کف آن متصل کرده بود .

لبخندی روی لب هایش جان گرفت و قدری خم شیید و دستی نوازش وار بهروی کوک های درشت کشید ،

پشت هر کوک ، دنیایی عشق و محبت خوابیده بود ….

شده بود حوایی که از به شت رانده شده و حالا چشم به راه بود تا جفتش از گرد راه برسد و او را مانند شوالیه ایی نجات دهد
بغضی سر دلش سنگینی می کرد به بزرگی یک کوه …. . و مانند یک جلاد او را تا مرز اعدام نفس هایش می برد .

زانو هایش را خم کرد تا جفت سینه اش بالا کشاند و دستانش را دور آن حلقه زد

و سر بر روی آن گذاشت و قطره اشکی سرگردان از گوشه ی چشمش قل
خورد و کج کج تا امتدادچانه اش آمد و عاقبت در گودی گردنش محو و ناپدید شد .

حس سربازی را داشت که از جنگ بر گشته است ، همان قدر خسته و فرسوده …..

و غنیمت این جدال عشقی بود ناب ….!، عشقی که با تمام تارو پودش
عجین شده بود . نگاهش روی پارگی مانتواش نشست گویی آن هم از کازار برگشته که این چنین زار و نزار بود …!

میان آن همه بغض و کمبود نفس ، در آهنی اتاقک باز شد ، با صدای سرباز سر برداشت

و نگاه سردش توی صورت پهن و آفتاب سوخته ، چشمان بادامی او نشست .

سرباز لبهای کلفتش را از هم باز کرد و با صدایی نا سورتر از قیژ قیژ در آهنی گفت :
« خجسته… پاشو بیا بالاخره اومدن دنبالت»

 

 

 

دانلود رمان با فرمت apk

حجم: ۹۹۶ کیلوبایت

 

دانلود رمان با فرمت epub

حجم: ۴۲۲ کیلوبایت

 

دانلود رمان با فرمت pdf

حجم: ۱۲٫۵ مگابایت

منبع: www.lovelyboy.blog.ir

برای این نوشته 0 نظر ثبت شده است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

برگشت به بالا